|
هدیهای به دخترم | ||
|
ضمن تسلیت ایام سوگواری آقا اباعبدالله الحسین(ع) و آرزوی قبولی عزاداری هایتان در ادامه به روزانه های نرگس می پردازیم: ادامه مطلب [ پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ق.ظ ] [ مامان لیلا ]
وقتی دنیا اومدی هیچ کاری نمی تونستی بکنی جز گریه... چشمات هم به سختی باز می شد... کم کم دور و برت رو نگاه کردی... می خواستی اطرافت رو بشناسی... کم کم دستات قدرت بیشتری پیدا کرد و سعی کردی همه چی رو باهاش بگیری...
ادامه مطلب [ یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ق.ظ ] [ مامان لیلا ]
از وقتی مادر شدم خیلی تغییر کردم. همه چی من بستگی به تو داره. وقتی می خندی دنیا برام می خنده و وقتی که ناراحت باشی یا گریه کنی دنیا برام می شه جهنم. وقتی که کنارتم و آروم خوابیدی احساس می کنم همه آرامش دنیا مال منه و از من خوشبخت تر کسی نیست. وقتی آروم داری بازی می کنی و سرحالی منم سرحالم... دخترم همیشه بخند تا دنیا به من بخنده. و اما اندر حکایت خواب دخمل فسقلی من... خسته از سر کار به خونه اومدم. تو هم خسته ای ... چشمات خسته است... منتظری بیام تا بخوابی. از وقتی پروژه شیربس اجرا شده مدل زندگی من و تو هم عوض شده. تازه داری به شرایط جدید عادت می کنی... تلویزیون رو روشن می کنیم... کارتون مورد علاقه ت بره ناقلا رو برات می ذارم. کنارم دراز می کشی و آروم آروم چشمات بسته می شه. منم سعی می کنم بخوابم تا برای شب زنده داری های با توان داشته باشم. راه های زیادی رو این مدت امتحان کردم. مثلا یه بار گفتم نذارم بخوابی ... ساعت 9 شب خوابت برد و 12 سرحال و قبراق بلند شدی و دیگه قصد خواب نداشتی... گفتیم بذار ببریم بیرون بگردونیمت خسته بشی و بخوابی. خوابیدی. ساعت 11 هم خوابیدی. اما وقتی رسیدیم خونه سرحال بلند شدی و دیگه خوابت نمی اومد. انگار کلا مدل خوابت اینطوریه. در برابر خوابیدن خیلی مقاومت می کنی. نمی دونم مادربزرگت می گه بابات هم شب ها خواب نداشته... اینم از شانس منه! و اما بریم سراغ پروژه خواب شبانه... اول می ری تو تختت خیلی آروم عروسکت رو بغل می کنی که یعنی می خوای بخوابی. بعد یهویی میای وسط تخت شروع می کنی به بپر بپر کردن وقتی خسته شدی می شینی نقاشی می کشی بعد با گوشی من کارتون می بینی (لازم به ذکره توی تمام این موارد، چراغ باید روشن باشه) بعد چراغ رو خاموش می کنیم یه مدت کارتون می بینی یه دفعه بلند می شی چراغ رو روشن می کنی و یه سرگرمی جدید درست می کنی یا آب می خوری یا می ری لباس عوض می کنی و ... خلاصه دوباره چراغ خاموش می شه گریه می کنی بازم کارتون و بالاخره حدود ساعت دو تا سه می خوابی... اما نرگسم نمی دونی شنیدن صدای نفس های آرومت موقع خواب چه لذتی داره و همه خستگی رو از تنم می بره. نمی دونی صدای قشنگت با دل من چه می کنه... خدایا گل نرگسم رو به تو می سپارم خودت حفظش کن. حالا چند تا عکس بی ربط به مطلب رو در ادامه ببینید. ادامه مطلب [ یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ق.ظ ] [ مامان لیلا ]
خیلی وقته فرصت نکردم دست به این قلم مجازی ببرم و چیزی توی وبلاگ دخترم بنویسم. دخترم یه مرحله دیگه از زندگی رو طی کرد و بالاخره از وابستگی به شیر مادر رهایی یافت. خیلی سخت بود و هست... خیلی بی تابی کرد... هنوز هم شب ها برای خوابیدنش کلی ماجرا دارم... اما خب بالاخره این مرحله هم تموم شد... دخترم دیگه بزرگ شده... اما همین بزرگ شدن من رو داره بیشتر به فکر می بره چرا که گلم دیگه متوجه شده مامان تنهاش می ذاره و می ره سر کار و اینو نمی تونه قبول کنه... بی تابی می کنه... می گه به مامانم زنگ بزنید بگید بیا... خب شما جای من... چه حالی می شید وقتی اینا رو بشنوید... خیلی سبک سنگین کردم... فعلا دارم یه روز درمیون دورکاری رو تجربه می کنم... نرگس با اینم کنار نمیاد... یه مادری رو می خواد کامل پیشش باشه نه پیش کامپیوتر... اما به همین هم راضیه... بهانه می گیره گاهی دعوامون هم می شه... اما باز هر دو خیالمون راحته که پیش هم هستیم... اگه تا آذر ماه با دورکاری کامل من موافقت شد به کار ادامه می دم وگرنه برای همیشه قیدش رو می زنم و کنار گل دخترم می مونم... می دونم ممکنه سخت بشه... اما نرگس ارزش همه چی رو داره... ارزش همه خستگی ها... ارزش همه بی خوابی ها... ارزش همه از خود گذشتن ها رو... ضربان قلبم فقط اسم نرگس رو صدا می زنه و دم و بازدم من فقط به خاطر گل نرگسمه.... (وای اگه بابای نرگس اینا رو بخونه می گه پس من چی؟) عکسای گلم رو در ادامه مطلب ببینید ادامه مطلب [ چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٦ ب.ظ ] [ مامان لیلا ]
این روزها خیلی تغییر کردم... بزرگ شدم... سعی میکنم از همه چی سر دربیارم... اما به کسی نگید، گاهی به یاد کودکیم، سوار روروئکم میشم و گاهی هم توی گهوارهم میخوابم:
ادامه مطلب [ دوشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٤ ب.ظ ] [ مامان لیلا ]
پیشاپیش میلاد گل نرگس مبارک... انشالله نرگس من هم جزء سربازان کوچک مهدی موعود(عج)باشه.
و اما... گل دخترم به لطف پروردگار مهربون، دو ساله شد.
ادامه مطلب [ چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱٩ ق.ظ ] [ مامان لیلا ]
سلام سلام با کلی تأخیر اومدم روز جمعه، 3 تیر، برای من و نرگس یه روز متفاوت بود. اون روز من و نرگس قرار بود دوستایی رو که نزدیک به سه سال باهاشون بودیم اما اونا رو از نزدیک ندیده بودیم، ببینیم. دوستای نی نی سایتیمون. خلاصه کلی دلشوره داشتم لحظهها میگذشت تا بالاخره لحظه موعود فرا رسید. نرگس اولش به من چسبیده بود اما کم کم یخش باز شد. خوشبختانه همسر عزیزم هم از این جشن خوشش اومده بود. میترسیدم براش سخت باشه اما اینطوری نبود. اولین دوستی که دیدیم، فرزانه جون بود با گل پسرش پویا. خونگرم و صمیمی مثل همه مردم جنوب. بعد هم وقتی وارد سالن شدیم، مریم رو دیدم که از ما استقبال کرد... به همون خونگرمی و پرانرژی بودنی بود که فکر میکردم. دیدن مسیحا هم برام جذاب بود. دوستی که خیلی دوست داشتم ببینمش. بلافاصله مهمون مشهدیمون هم اومد. ملیحه و گلپسرش طاها و همسری که به مهربونی شهره شده. یه سه نفره خوب و مهربون. چشمم به دنبال دوستی میگشت که به دوقلوها معروفیم: افسانه. بالاخره اونم اومد. فرزانه، مامان امیرمهدی، دوستی که خیلی دلم می خواست از نزدیک ببینمش، ساده و بیریا. لیلا مامان آرتین، یه سه نفره اکتیو. دوستش داشتم اما حالا بیشتر... همهشون دوستداشتنی بودن و هستن: ماریا با همه تلاشهاش برای برگزاری جشن، مهتا با زحمتهایی که برای کارت و کیک کشید، زنبق(لیلا) همون طور شاداب و پرانرژی (انشالله همیشه شاد و پرانرژی باشه) لیلا مامان آوینا که دیر اومد ولی همونی بود که تو نظرم بود، لیلا مامان برسام، آروم با کلی حرف پشت نگاهش، شیوا همیشه برام عزیز بود الان بیشتر، آزاده جون رو خیلی دوست داشتم ببینم، بالاخره به این سعادت رسیدم... ندا رو خیلی کم دیدم.... حیف... جای درینا و عسل خیلی خالی بود خیلی... نظم دادن به فسقلیها کار سختی بود... یه جشنی براشون گرفته شد و بعد هم رفتن بازی... چند تا عکس از اولین جشن تولد گل دخترم در سال 90: ادامه مطلب [ سهشنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ب.ظ ] [ مامان لیلا ]
امشب میشود کولهبار دنیا را هر قدر هم سنگین باشد از شانههایت پائین بکشی و دل کوچکت را به بیکران آسمان گره بزنی و طبق طبق آرزو و دعا را رها کنی. و اما بزرگترین دعای من برای امشب: اللهم عجل لولیک الفرج و اجعلنا من انصاره
ادامه مطلب [ پنجشنبه ۱٩ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٩ ب.ظ ] [ مامان لیلا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||