هدیه‌ای به دخترم
نويسندگان
[ سه‌شنبه ٢ خرداد ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مامان لیلا ]

آهای چرا اینقدر عجله دارید؟ با شما هستم ای ثانیه ها... چرا فکری به حال ما نمی کنید... اصلا چرا شبانه روز به جای 24 ساعت حداقل 34 ساعت نیست؟ کاش 34 ساعت بود... کاش خستگی در کار نبود... کاش همیشه پرانرژی بودم... کاش ... کاش ... و کاش...

گاهی فکر می کنم خیلی کم حوصله شدم... انگار دیگه مثل سابق انرژی ندارم... انگار عصبی شدم... نمی دونم شاید دلیلش خستگی باشه...

شاید هم...

می دونی گاهی بین اون چیزی که می خوای باشی و اون چیزی که هستی خیلی فاصله است...

نرگسم...

من همیشه تو ذهنم بود مادری خواهم بود همیشه در خدمت فرزند...

اما الان می بینم که اینطوری نیستم... یعنی نه اینکه نباشم... اون طوری که دلم می خواد نیستم...

انگار کار و زندگی فرصت و انرژی رو از من گرفته...

نرگسم...

فقط یه چیزی رو بدون که هر چی تلاش می کنم برای آینده تو عزیز دلمه...

و اما...

 


ادامه مطلب
[ شنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ] [ مامان لیلا ]

و بالاخره نوروز 91 هم از راه رسید و مثل برق و باد گذشت... مثل همه لحظه های ناب و خوش زندگی...


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳٩۱ ] [ ۸:۳٦ ‎ق.ظ ] [ مامان لیلا ]

بالاخره بعد از مدتی طولانی همه چی ردیف شد و من می تونم انشالله یه مطلب جدید درمورد دخترم بذارم.

از آذر ماه تا الان اتفاقات زیادی برای من و دخترم و البته دوربین و کامپیوتر!!! افتاد

اواخر آذر ماه دیگه مشغول جمع کردن وسایل شدیم و درست روز هشتم دی ماه (روز قرار نی نی سایتی ها!) اسباب کشی داشتیم و با لطف و مدد باری تعالی، بالاخره ما هم بعد از دوره‌ای مستأجری، به خونه کوچیک و نقلی خودمون اومدیم.

بماند که جا کردن وسایل توی این خونه نقلی خیلی سخت بود و مجبور شدیم بعضی از وسایل رو به خونه مامان ببریم و تو انبار بذاریم اما به هر حال به قول برنامه به خانه برمی گردیم: هیچ جا خونه خود آدم نمیشه!

باید از مامانم و خواهرام خیلی تشکر کنم واقعا خیلی تو این مدت به ما کمک کردن. انشالله بتونیم جبران کنیم.

و اما بعد... در جریان این اسباب کشی، کامپیوتر ما از روی میز سقوط کرد و خراب شد، مدتی بی کامپیوتر بودیم تا اینکه سرانجام درست شد... اما چشمتون روز بد نبینه، باز کردن یک لینک اشتباه باعث شد کامپیوتر هنگ کنه و کلی از عکسهای دختر گلم پاک بشه! تو این مدت دوربین هم چند بار اشتباهی تهی از عکس‌ها شد! یاد دوربین های قدیمی به خیر حداقل عکسها هرچی بود از بین نمی‌رفت! اینم از تکنولو‍ژی!! تو این مدت از نعمت اینترنت پرسرعت هم محروم بودیم که فعلا خداروشکر جور شده!

خلاصه جونم براتون بگه که... و اما دخترم...

نرگس اوایلی که به خونه اومدیم همه‌ش می گفت بریم خونه خودمون! من خونه کوچولو رو نمی‌خوام! اما کم کم به محیط عادت کرد و چون فضا کوچیک بود و حس می کرد مدام پیش خودمونه، دیگه همه چی براش طبیعی شد. روزهای اول خیلی بهانه مامانی و خاله‌هاش رو می گرفت تا جایی که یه روز اونقدر گریه کرد که مجبور شدم شال و کلاه کنم و ببرمش اونجا اما خدا رو صد هزار مرتبه شکر،‌کم کم عادت کرد.

از هفته پیش هم گل دخترم سرما سختی خورده و به لطف پزشکان حاذق!!! بعد از بردنش پیش سه  دکتر، تازه کمی علائم بهبودی حاصل شده.

و اما...

خدایا شکرت... بابت همه الطافی که بهم همیشه داشتی و داری!

خدایا شکرت که کمک کردی سال 90 به خونه خودمون بیایم، کنار دخترم باشم و دغدغه‌هام کمتر بشه!

خدایا شکرت به خاطر نعمت سلامتی... هیچ وقت این نعمتت رو از ما نگیر...

خدایا شکرت به خاطر اینکه هرچی دادی، لطفت بوده و من لایقش نبودم..

خدایا ما رو لحظه‌ای به خودمون وا نگذار...

از خدا می‌خوام سال جدید، برای همه سالی سرشار از موفقیت، معنویت و سلامت باشه.

انشالله سال جدید پر از روزهای خوش، پر از جشن عروسی، پر از شادابی و سرزندگی برای همه باشه.

و در آخر... خدایا همیشه و در همه حال خودمون رو به تو سپردیم، توی سال جدید هم ما رو تنها نگذار، دستمون رو بگیر و ما رو به سمت تعالی سوق بده... انشالله

حالا هم چند تا عکس جدید نرگس که اینا از گزند اتفاقات مصون مونده‌اند:


ادامه مطلب
[ یکشنبه ٢۱ اسفند ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ] [ مامان لیلا ]

ضمن تسلیت ایام سوگواری آقا اباعبدالله الحسین(ع) و آرزوی قبولی عزاداری هایتان در ادامه به روزانه های نرگس می پردازیم:


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ مامان لیلا ]

وقتی دنیا اومدی هیچ کاری نمی تونستی بکنی جز گریه... چشمات هم به سختی باز می شد... کم کم دور و برت رو نگاه کردی... می خواستی اطرافت رو بشناسی... کم کم دستات قدرت بیشتری پیدا کرد و سعی کردی همه چی رو باهاش بگیری...



ادامه مطلب
[ یکشنبه ۸ آبان ،۱۳٩٠ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ مامان لیلا ]

از وقتی مادر شدم خیلی تغییر کردم. همه چی من بستگی به تو داره. وقتی می خندی دنیا برام می خنده و وقتی که ناراحت باشی یا گریه کنی دنیا برام می شه جهنم. وقتی که کنارتم و آروم خوابیدی احساس می کنم همه آرامش دنیا مال منه و از من خوشبخت تر کسی نیست. وقتی آروم داری بازی می کنی و سرحالی منم سرحالم... دخترم همیشه بخند تا دنیا به من بخنده.

و اما اندر حکایت خواب دخمل فسقلی من...

خسته از سر کار به خونه اومدم. تو هم خسته ای ... چشمات خسته است... منتظری بیام تا بخوابی. از وقتی پروژه شیربس اجرا شده مدل زندگی من و تو هم عوض شده. تازه داری به شرایط جدید  عادت می کنی... تلویزیون رو روشن می کنیم... کارتون مورد علاقه ت بره ناقلا رو برات می ذارم. کنارم دراز می کشی و آروم آروم چشمات بسته می شه. منم سعی می کنم بخوابم تا برای شب زنده داری های با توان داشته باشم. راه های زیادی رو این مدت امتحان کردم. مثلا یه بار گفتم نذارم بخوابی ... ساعت 9 شب خوابت برد و 12 سرحال و قبراق بلند شدی و دیگه قصد خواب نداشتی... گفتیم بذار ببریم بیرون بگردونیمت خسته بشی و بخوابی. خوابیدی. ساعت 11 هم خوابیدی. اما وقتی رسیدیم خونه سرحال بلند شدی و دیگه خوابت نمی اومد. انگار کلا مدل خوابت اینطوریه. در برابر خوابیدن خیلی مقاومت می کنی. نمی دونم مادربزرگت می گه بابات هم شب ها خواب نداشته... اینم از شانس منه!

و اما بریم سراغ پروژه خواب شبانه...

اول می ری تو تختت خیلی آروم عروسکت رو بغل می کنی که یعنی می خوای بخوابی. بعد یهویی میای وسط تخت شروع می کنی به بپر بپر کردن وقتی خسته شدی می شینی نقاشی می کشی بعد با گوشی من کارتون می بینی (لازم به ذکره توی تمام این موارد، چراغ باید روشن باشه) بعد چراغ رو خاموش می کنیم یه مدت کارتون می بینی یه دفعه بلند می شی چراغ رو روشن می کنی و یه سرگرمی جدید درست می کنی یا آب می خوری یا می ری لباس عوض می کنی و ... خلاصه دوباره چراغ خاموش می شه گریه می کنی بازم کارتون و بالاخره حدود ساعت دو تا سه می خوابی...

اما نرگسم نمی دونی شنیدن صدای نفس های آرومت موقع خواب چه لذتی داره و همه خستگی رو از تنم می بره. نمی دونی صدای قشنگت با دل من چه می کنه... خدایا گل نرگسم رو به تو می سپارم خودت حفظش کن.

حالا چند تا عکس بی ربط به مطلب رو در ادامه ببینید.


ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱٧ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٤ ‎ق.ظ ] [ مامان لیلا ]

خیلی وقته فرصت نکردم دست به این قلم مجازی ببرم و چیزی توی وبلاگ دخترم بنویسم. دخترم یه مرحله دیگه از زندگی رو طی کرد و بالاخره از وابستگی به شیر مادر رهایی یافت. خیلی سخت بود و هست... خیلی بی تابی کرد... هنوز هم شب ها برای خوابیدنش کلی ماجرا دارم... اما خب بالاخره این مرحله هم تموم شد... دخترم دیگه بزرگ شده... اما همین بزرگ شدن من رو داره بیشتر به فکر می بره چرا که گلم دیگه متوجه شده مامان تنهاش می ذاره و می ره سر کار و اینو نمی تونه قبول کنه... بی تابی می کنه... می گه به مامانم زنگ بزنید بگید بیا... خب شما جای من... چه حالی می شید وقتی اینا رو بشنوید... خیلی سبک سنگین کردم... فعلا دارم یه روز درمیون دورکاری رو تجربه می کنم... نرگس با اینم کنار نمیاد... یه مادری رو می خواد کامل پیشش باشه نه پیش کامپیوتر... اما به همین هم راضیه... بهانه می گیره گاهی دعوامون هم می شه... اما باز هر دو خیالمون راحته که پیش هم هستیم... اگه تا آذر ماه با دورکاری کامل من موافقت شد به کار ادامه می دم وگرنه برای همیشه قیدش رو می زنم و کنار گل دخترم می مونم... می دونم ممکنه سخت بشه... اما نرگس ارزش همه چی رو داره... ارزش همه خستگی ها... ارزش همه بی خوابی ها... ارزش همه از خود گذشتن ها رو... ضربان قلبم فقط اسم نرگس رو صدا می زنه و دم و بازدم من فقط به خاطر گل نرگسمه.... (وای اگه بابای نرگس اینا رو بخونه می گه پس من چی؟)خجالت

عکسای گلم رو در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ٦ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٥:٠٦ ‎ب.ظ ] [ مامان لیلا ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

خدا به من و همسرم هجدهم تیر 88 هدیه‌ای داد که هرچقدر شکرش رو به جا بیاریم کمه. این هدیه دخترم نرگسه.... و در آخر بهترین دعا برای دخترم: «انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم» خدایا او و فرزندانش را از شر شیطان به تو پناه می‌دهم. (آل عمران/36)
موضوعات وب
 
امکانات وب
RSS Feed